سنجاقک

لولنگ!!
نویسنده : سنجاقک - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢٥
 

رفتیم ی جای عمومی مجبور شده بره دستشویی

اومده میگه اونی که شکل ابپاش بود تو دستشویی مصرفش چیه :|

کلیییی فکر کردم تا منطورشو گرفتم! خب افتابه بود دیگه


 
 
وقت شناس
نویسنده : سنجاقک - ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱
 

خوشممیادازرفتگرمحل

کهسالهاستسرساعتصدایخشخشجاروشروززمینبهگوشمیرسه


 
 
دندان های شیری
نویسنده : سنجاقک - ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱۸
 

اولین باری که دندان نداشتنش جلب توجهم شد حدود هشت ماهگی اش بود! راستش اونقدر درگیر مسائل دیگه بودم که اصلا وقت توجه به بزرگ شدن و اتفاقات جدید زندگی اش نداشتم همین که گشنه نبود و کسی بود که کنارش باشه برایم کافی بود

هفت یا هشت ماهگی اش که مرکز بهداشت توجه ام رو جلب کرد دندان دخترک هم به مشکلاتم اضافه شد..هر روز و هر روز چک اش میکردم..هفته ای یکبار دکتر میبردمش تا بلاخره یک روز دکترش با تعجب گفت که چرا اول دندونهای بالایی اش داره میزنه بیرون؟! اون موقع هم نگرفتم علت تعجبش چی بود برای من همین بس بود که دندونها دربیایند چه از بالا چا از پایین فقط دربیاد از کجا مهم نبود :)

..

نوزدهم دی اولین دندون شیری اش افتاد چند روز قبلش سر شام کج بودنش رو حس کردم..کلی ذوق زده شده بودم..کم مونده بود اشک بریزم!!

دندونهایی که مدتهااا عذاب درنیومدنش رو کشیدم اونشب از لق شونش در حال ذوق مرگی بودم! امروز هفتمین دندونش افتاد..

شاید دندونهای کج و کوله نصفه نیمه از نگاه دیگران زیبایی چندانی نداشته باشد اما برای من شادی پنهانی داره که تا مادر نبودم هرگز لمسش نمیکردم.. :)


 
 
موفقیت
نویسنده : سنجاقک - ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۳۱
 

برای بابا گفتم کلاس کناری موقع خداحافظی کلییی گریه کردن اونقدر که مربی هم به گریه افتاد ولی کلاس اینها دریغ از یک قطره اشک!!!

صبح بابا میگه خببب چه خبرا بود موقع خداحافظی؟میگه اون کلاسیا خیلی گریه کردن

بابا میگه شما چی؟

میگه نه

باباش میگه چرا؟؟میگه اخه ما قوی هستیم!!!!

پ ن:از دیروزش کلی عصبانی بودم بخاطر مربی خشک و بی احساس و داد زنشون!!! ولی خوشحالم دخترم نگاه مثبت داشت به قضیه :)


 
 
پیش دبستانی
نویسنده : سنجاقک - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٩
 

امروز اخرین روز پیش دبستانی بود..

هفت هشت ماه پرتلاطم داشتیم!از همون روزای اول اصلا به دلم ننشست.برای من که چهارسال توی یک مهد ترو تمیز با کادر مودب و قیمت مناسب رفت و امد داشتیم شرایط اون مدرسه غیرقابل تحمل بود.

مهد هم پیش داشت اما مثلا برای اشنایی با محیط مدرسه اصرار داشتم اونجا باشه.ازینکه مدرسه نوشتم اصلا پشیمون نبودم چرا که واقعا محیط رو شناختم

اما جدا سال پرتنشی داشتم..عجیبش این هست که در مدرسه ای بودم که تقریبا جزو نمونه های منطقه هست مثلا خوب اما شلوغ با کادر بی مسئولیت دولتی اما پول خوره!!

اگر نیمه های سال کیانا اجازه میداد قطعا مثل چندتای دیگه از بچه ها ما هم اونجا رو رها میکردیم..

بخاطر همین از اوایل اذر به فکر انتخاب مدرسه بودم..خوددرگیر بر سر دوراهی بین دولتی و خصوصی.شاید به همین دلیل عجله ی بیشتری برای جابجایی داشتیم

هنوز مدرسه جدید رو انتخاب نکردم اما قطعا با این تجربه با شرایط مدرسه دولتی راحت تر کنار خواهم امد..البته هنوز تکلیفم درست و درمون با خودم روشن نیست تا هفته اینده..

ولی هرچی که هست خوشحالم امروز تموم شد..


 
 
خونه جدید
نویسنده : سنجاقک - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٤
 

بعد از هفته ها و ماهها و بلکم سالها!! گشتن و گشتن و گشتن بلاخره خونه ای رو که کمی تا قسمتی به خواسته هامون نزدیک بود پیدا کردیم!

کمی تا قسمتی چون تا حدی بخاطر مدرسه دخمل جان در محدودیت زمانی بودیم..

هرچی بود پرونده گشتمان تموم شد..بنظرم میاد چیزی که بهش میگن قسمت در انتخاب این خونه بی تاثیر نبود.طی این سالها تعداد خونه های که ساکن داشت رو دیدیم به تعداد انگشتان دست نبود تنها در موارد خاص..خونه های بالاترین طبقه تنها گزینه ما بود ولی نتیجه غیر از اونی که شد که ما دنبالش بودیم..

رفتن ازین خونه با همه سختیهاش برام کمی دلهره اوره...


 
 
مالزی(قسمت هشتم و آخر)
نویسنده : سنجاقک - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢۸
 

روز سه شنبه روز بازدید از دهکده فرانسویها و ژاپنی ها بود..

بعد از خوردن صبحانه لیدر اومد جلوی در هتل..

رفتیم و به اتوبوس مسافرها ملحق شدیم..

یک ساعتی راه بود تا رسیدن به دهکده.یک جاده پر پیچ وخم و سرسبز که از دیدنش خسته نمیشدی

به دهکده که رسیدیم اول رفتیم جلو در و ی جایی شبیه ایستگاه اتوبوس ایستادیم تا ماشینی که واسه خود دهکده بود بیاد و ما رو ببره دهکده ژاپنی ها..

ماشین اومد و حدود هفت هشت دقیقه از یک شیب نسبتا تند بالا رفتیم تا رسیدیم.بعدش هم باز کمی پیاده رفتیم تا رسیدیم به مقصد

یک فضای نسبتا کوچک شبیه سازی شده از دهکده های ژاپن..اتاقکی هم بود شبیه اتاقهای اوشین که لباس محلیشون رو کرایه میدادن و هرکس دوست داشت میتونست باهاشون عکس بگیره..

 

 

بعد از دیدن اینجا برگشتیم به همون پایین با همون ماشینهای مخصوص خودشون..

و رفتیم به دهکده فرانسویها..جایی که دقیقا خارج بود :)

 

اینجا رو خیلی دوست داشتم..ی جای خیلی خارجی بود دقیقا مث فیلمهایی که دیده بودیم

بیشتر ساختمون بود و مثل دهکده ژاپنی ها خبری از اب و سبزه نبود..ی سری مغازه هم بود شبیه بار

بر خلاف چیزایی که از نت خونده بودم جای زیبایی بود..

بعد از دیدن و عکس گرفتن از اینجا رفتیم سوار اتوبوس خودمون شدیم به سمت شهر راه افتادیم..این بار خسته بودیم و همگی خواب رفته بودن..

ساعت حدود سه رسیدیم جلوی رستوران نائب که ایرانی بود و البته با توجه به غذاش یک درصد هم باور نمیکنی که وابستگی ای به نائب اینجا داشته باشه!

نه که غذاش بد باشه ولی خوبم نبود..البته غذای ما روی تور بود

بعد از غذا قرار بود برگردیم هتل که شب بریم کشتی..

توفیق اجباری نصیب مون شد..کسانی که میخواستن برن هتل جلوی هتلهاشون پیاده شدن و اما لیدر حواسش به ما نبود و رفتیم جلو اکواریوم که تصمیمی به دیدنش نداشتیم پیاده مون کرد!

دیگه ازونجایی که طلبیده شده بودیم رفتیم وارد برج دوقلو شدیم رفتیم اکواریوم

خیلی جالب بود و به دیدنش میارزید..(عکسی که مناسب اینجا باشه نداشتم از اکواریوم)

بعد هم که خسته و کوفته ساعت حدود هفت بود که با کمک جی چی اس رسیدیم هتل..

دیگه بیخیال کشتی شدیم و با خیال راحت رفتیم و استراحت کردیم..

....

فردا روز خرید بود..تایمز اسکوئر از جاهایی بود ک هپیشنهاد داده بودن..جلوی هتل تاکسی گرفتیم و رفتیم

یک پاساژ بسیاااار بزرگگ با مغازه های بسیااار بزرگ با شاید پنجاه درصد بازدید کننده ایرانی!

دو طبقه اش رو گشتیم که ظهر شد..همونجا مگدونالد خوردیم و ادامه دادیم..

بعدازظهر برگشتیم هتل و کمی استراحت کردیم

شب باز رفتیم بوکیت..کمی گشت زدیم و رفتیم رستوران زعفران که یک رستوران عربی بود اما غذاهای ایرانی هم داشت

خیلی خیلی عالی بود غذاش..کوبیده اش از همه عالی تر..

....

پنجشنبه روز اخر بود..صبح صبحانه خوردیم و برگشتیم ب اتاق.بارو بندیل رو جمع کردیم و تحویل هتل دادیم و رفتیم باز همون تایمز اسکوئر..یکی دو طبقه دیگش رو گشت زدیم کم کم رفتیم سمت خیابان بوکیت

ازونجایی که غذای رستوران دیشب خیلی عالی بود مجدد رفتیم به رستوران زعفران و باز همون غذای دیشب رو سفارش دادیم..باز هم عالی بود

بعد سلانه سلانه رفتیم به سمت هتل..حدود ساعت چهار بود

نشستیم تو لابی تا تاکسی اومد دنبالمون رفتیم فرودگاه

هواپیما راس ساعت پرواز کرد..پرواز این بار خیلی بهتر از پرواز قبل بود..جز تکانهای شدیدی که خلبان مژذه اش رو داده بود همه اش عالی بود

غذای هواپیما هم افتضاح بود..اینبار هیپکدوم از خوردنیهاش قابل مصرف نبود!

ساعت سه رسیدیم به فرودگاه..حدود چهار هم رسیدیم به خانه و سفرمون همین جا به پایان رسید..

سفر خوبی بود با تجربه جدید..

کوالا شهر زیبایی بود و با توجه به اینکه درامد اصلیشون توریست هست رسیدگی فراوانی به میشه..نسبت به تهران نقص زیاد داشت ولی خوبیها هم زیاد داشت

روی هم رفته ارزش یک بار دیدن رو قطعا داره ولی خب با وجود اینکه خیلی جاهای کوالا رو ندیدیم جایی نبود که من هوس کنم باز هم برم..

پ ن:در مرود نوع رفتن من اگه بازم برم قطعا با تور میرم..شاید در بعضی موارد تور گرونتر باشه اما خیلی موارد هم از نااگاهی بازدید کننده ممکنه به دلایلی که اطلاع نداره براش گرونتر باشه و البته خیلی جاها رو نتونه ببینه اما تور خیلی راحت جلوی هتل میاد دنبالت جلوی هتل هم پیاده ات میکنه!
به نسبت مطالبی که خوندم برای ما خیلی بصرفه تر شد که با تور رفتیم..فقط در صورتی مناسب تر هست که با یک راه بلد اساسی بریم که از همه چی و همه جا اگاهی کامل داره در غیر این صورت بهترین گزینه همون توره

پ ن:هزینه های ما..

پوتراجایا(که همه جا رو کامل دیدیم همه پلها مسجدها و..) نفری 25 دلار برای بچه هم رایگان همرا با یک ناهار که چون وقت ناهار نبود نفری پنج دلار کسر کردند شد بیست دلار

غار باتوکیو و ارتفاعات گنتینگ هر دو باهم پنجاه دلار همراه با ناهار که هزینه ناهار بچه با خودمون بود

پارک ابی متسفانه بدترین و گرونترین قسمت سفر بود با نفری پنجاه و پنج دلار برای بچه هم ورودی با خودمون بود..

دهکده فرانسویها وژاپنی ها هم نفری بیست و پنج دلار با ناهار که ناهار بچه با خودمون بود

پ ن 2:من همچنان تاکید دارم اگه اختیار سفر با من بود تمام کوچه پس کوچه های ایرانم رو میگشتم بد پا فراتر از ایران میگذاشتم ندیده به یقین میگم که هیچ جای دنیا مثل ایران خودمون نیست که نیست همیشه از زمستون بیزار بودم ولی از وقتی مالزی رو دیدم تمام روزها دما یکسان بارا یکسان شب و روز یکسان دیگه سرما رو هم دوست دارم..از روزهای کوتا خوشم نمیومد دیگه روزهای کوتاهم دوست دارم..همین تغییرات لذت بخش اند..خدا رو شکر بخاطر اینهمه زیبایی که به ما داده..

همیشه به سفر باشید :)

 


 
 
سفرنامه مالزی(قسمت هفتم)
نویسنده : سنجاقک - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢٩
 

روز دوشنبه چهارمین روز سفر بود..

قرار بود که به پارک ابی بریم..ساعت هشت و نیم رفتیم برای سرو صبحانه هتل..طبق معمول این روزها اول رفتیم سمت میوه ها و بعد هم شیرینی تنها خوراکیهایی که از بین انبوه صبحانه ای که اونجا مهیا شده بود و به ذائقه ما میخورد..رفتیم گشتی بزنیم تا صبحانه های دیگه رو فقط ببینیم که از بوی بعضیهاشون کیانا دچار حالت تحمل و بقیه داستانهاش شد و سریع اومدیم بیرون!!

تا رفتیم لباس عوض کنیم شد ساعت نه و نیم و ماشین لیدر پشت در بود..

امروز با یک ون رفتیم به سمت پارک ابی..توی کوالالامپور پر هست از اتوبوسهای توریستی که روشون نوشته persiran..ینی مخصوص توریستهاست هر گروه گردشگری که مسافر داره باید روی اتوبوس یا ونش این ارم باشه!جالب بود تو یکی از اتوبوسها که ما بودیم به زبان فارسی نوشته بود از خوردن و اشامیدن مشروبات الکلی جدا خودداری کنید!! :|

بعد از یک ساعت رسیدیم به پارک ابی..دستبندهایی دادن که به دستمان بستیم و وارد شدیم

اول رفتیم سمت باغ وحش..اسمش باغ وحش بود البته،خیلی بزرگ نبود چند گونه حیوان بیشتر اونجا نبود دوتا شیر و چند مدل ماهی و سنجاب و مار!! خیلی کم

بعد از اون شهربازی و سینما شش بعدی بود که اکثرش یا ورود زیر صدو بیست سانت ممنوع بود یا مختص زیر صدوبیست بود

ما فقط اونهایی که مختص کودکان بود رو رفتیم..

بعد رسیدیم به قسمت ابی!!

اول لباسهامونو عوض کردیم..

وااااای..چشم تون روز بد نبینه!!!!یک استخر خیلییییی بزرگ بزرگگ بزرگگگگ با ادمهای فراوااااان..با یک فضای فوق العاده کثیففففففف...خیلی کثیف خیلی خیلی کثیف!!

حتی تصور رسیدن نوک انگشت هم به اون اب برام سخت بود!!نه کسی بود که چک کنه ادمها رو نه کسی بود که رعایت کنه!!تمام ادمها با کفش تا دم اب که هیچ تا داخل خود اب هم میرفتند!!بدون دوش گرفتن

قبول دارم که من خیلی وسواسم چون حتی استخرهای اینجا هم برام تحملش سخته ولی اونجا رو واقعا باید ببینید!!

اسمش ازادی بود که هرکه هرجور خواست وارد اب بشه ولی باور کنید اگر در ایران بود تا دودمان وزارت بهداشت باید تاوان غیربهداشتی بودنش رو پس میدادن!!!

خب این از من که بیخیال داستان شدم!!کیانا اما اونقدر اصرار کرد تا رفتند..ده دقیقه بعد برگشتن!!همسر نفس کم اورده بود،توی اب به حجم به اون زیادی بوی عرق!!! توانش رو بریده بود..امدند برای تنفس و مجدد برای ده دقیقه دیگه رفتند توی اب!!

در طول این مدت من هم نشسته بودم و فقط به بیماریهای پوستی که ممکنه پدر دختر بگیرند فکر میکردم!شاید اگر معبد هندیها نرفته بودم اینقدر ترس و وحشت از بیماریها نداشتم..

مشکل این بود که تا ساعت هفت هم باید اونجا میبودیم!ساعت دو شده بود رفتیم ناهار خوردیم و یکم وای فای مفتی..بعد تصمیم گرفتیم بریم بیرون از محوطه که یک پاساژ بود اونجا گشت بزنیم تا موعد..که باران گرفت..نشستیم زیر سقف و باران رو تماشا کردیم تا یک ساعت

جالب بود با وجود باران شدید و اینکه زیر باران خیس شده بودیم هرگز احساس سرما نمیکردیم!

باران که تمام شد رفتیم بیرون که اول یک داروخانه پیدا کنیم که مسکن بخریم و بعد هم گشت بزنیم در پاساژ..

بعد از خریدن قرص یک طبقه از پاساژ رو گشت زدیم و کمی خرید کردیم با قیمتهای مناسب..حیف که اینجا به سرعت وقتمون تمام شد..

راس هفت جلوی ون بودیم و ساعت هشت رسیدیم به هتل..

رفتیم کمی استراحت و یک حمام جانانه دختر رو بردم از ترس میکروبهای احتمالی..

کمی بعد رفتیم خیابان بوکیت و گشت شبانه ولی باز دیر رسیدیم و تمام مغازه ها ساعت نه و نیم تعطیل کردند..

پ ن:در سفرنامه هایی که قبل از سفر خوندم در قسمت پارک ابی خیلی خیلی سوال شده بود در مورد پوشش!لازم دونستم اینجا یک توضیحی در این مورد بدم..راستش من خودم کلا اونجا حجاب داشتم پارک ابی هم که رفتیم مثل من بود از من خیلی محجبه تر هم بود که با مانتو بودند که یا ایرانی بودند یا سوری خیلی خیلی محجبه تر هم بود که عربها بودن و توی پارک ابی فقط چشمهاشون پیدا بود

هیچ مشکلی در این مورد نخواهید داشت..حتی اگه دوست دارید بهداشت رو رعایت کنید و مایو داشته باشید که اصلنم هم لازم نیست!! میتونید مایو اسلامی داشته باشید ک اونم از ایران تهیه کنید چون اونجا بود به قیمت 318 هزارتومن ما!

پ ن 2 :اونروز خیلی حالم گرفته بود هزینه زیادی کردیم ورودی نفری 130 هزارتومن ما بود وبرای بچه ده تومن ارزونتر..سالهاست که ما میخوایم سرزمین عجایب بریم و وقتی به هزینه اش فکر میکنیم بیخیالش میشیم!!اینجاست که مرغ همسایه غاز میشه!

براحتی تمام ایرانیا هزینه کردن و عشق میکردن و ادعاشون بود بهترین روز سفرشون بود!برای من اما خیلی سخت بود و شکنجه اور..دلم میسوخت ازین هزینه ها که اینجا شد میتونستیم چقدر تاتر بریم در ایران یا حداقل یک کنسرت یا حتی همون سرزمین عجایب..نه اینکه بودجه اش نباشه بلکه براش ارزش قائل نمیشیم که اینقدر هزینه کنیم بابت تفریح مون

قبول دارم خلاقیتی که در اماکن تفریحی اونها بکار رفته بود خیلی بیشتر از ماست ولی مطمئنم همونها برای یک بار دوبار دیدن جذابه وقتی تکرار بشه هیچ اهمیتی نداره اما اینو باور دارم ما ادمهایی نیستیم که برای خودمان هزینه کنیم ترجیح میدیم نفع مون به اجنبی برسه تا به هموطنمون..دقیقا همین کاری که ما کردیم


 
 
← صفحه بعد