سنجاقک

تلویزیون رنگی
نویسنده : سنجاقک - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢۱
 

داریم راجع به خاطرات تبدیل تلویزیون سیاه سفید به رنگی صحبت میکنیم..

از هیجانش و حسرتش و..

کیانا میپرسه ماماااان تلویزیون رنگی چیه؟؟!!!

اصلن خاطراتمونم قشنگه..بیچاره ها خاطره هم ندارن اینجاس که شاعر میگه هرچی ارزوی خوبه واسه تو هرچی که خاطره داریم واسه من :)))


 
 
نگران درس و مخشیم!
نویسنده : سنجاقک - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱۳
 

مدرسه که میرفتم شبها اضطراب داشتم صبح خواب بمونم فقط سه سال اونم یک هفته در میون صبحی بودم ولی نگرانیش رو کاملا یادمه

صبح که بیدار میشدم نگران بودم از تیک تیک کارام بقیه اهالی خانواده بیدار بشن!!

نگران بودم دیر برسم مدرسه

نگران بودم نکنه مشق هام رو یادم رفته باشه نکنه یه کتاب جا بذارم نکنه ..نکنه..نکنه..

 

حالا برعکس شده نقشم!در نقش مادر دانش اموز گرامی نگرانم نکنه خواب بمونه نکنه مشقاشو ننویسه نکنه کتابی جا بمونه نکنه..نکنه..

صبح میگم سه خط از مشقت جا مونده هاااا میگه تقصیر خودته که دقت نکردی!!!!

نسل سوخته ایم دیگه..سوخته!!!!!


 
 
کارشناسان روانشناسی
نویسنده : سنجاقک - ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٢
 

صبح به سختی بیدار شد

امروز نوبت پول بردن ب مدرسه بود..بابا گفت پول باشه فردا که زودتر از خواب بیدار بشه!

جلو در مدرسه چنان قشقرقی به پا کرد که ابرو برام نگذاشت.از یک طرف نمیخواستم کوتاه بیام و از طرفی جیقای بنفشش نابودم میکرد

این وسط سی چهل نفر از مادرا شدن کارشناس مسائل تربیتی!! انواع و اقسام روشها رو توصیه کردن این وسط یکی از همه زرنگتر بود ادرس محل کارشم داد!!!

بعد از نیم ساعت جیقای بنفش پول رو دادم و اومدم...متاسفم که حریف یه بچه شش ساله نشدم!


 
 
بازم پرحرفی!!
نویسنده : سنجاقک - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱۱
 

امروز برای اولین بار برای انجام کاری رفتم مدرسه..

برام خیلی هیجان انگیز بود که به عنوان مادر یکی ازدانش اموزان خودم رو معرفی کنم،از فکرش حتی طپش قلب میگرفتم :)

رفتم سر کلاس و معلم تنها در کلاس بودن..گفتم مادر کیانا هستم گفتن کدوم کیانا تا فامیلم رو گفتم اخمهاش رو کشید توی هم و گفت خسته ام!!از پرحرفی دخترک خسته ام...تمام هیجانم فروکش کرد طپش قلبم تبدیل شد به عرق سرد روی صورتم

باورم نمیشد مشکلاتی که منتمام وقت در خونه با دخترک دارم ب مدرسه هم کشیده شده باشند..

کمی صحبت کردیم و ازم خداست باهاش صحبت کنم در حضور خودش هم صحبتهایی کردیم..

اولین حس مادر دانش اموز بودن برام خوشایند نبود..حالم گرفته شده بود..

از مدرسه زدم بیرون..نسیم خنک پاییزی ب صورتم میخورد..و من تمام مسیر تلاش کردم بغضم رو قورت بدم و ناراحتیم رو بسپرم به نسیم..


 
 
مدرسه
نویسنده : سنجاقک - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۸
 

دخترکم وارد مرحله دوم زندگیش شد..

از اولین روز مهر رسما تنهایی وارد جامعه شد..شاید ذوق زیادی داشتم ولی روز اول جزو سخت ترین روزهای مادریم بود

دلم مثل سیر وسرکه میجوشید..تمام ساعتهایی که نبود نگاهم ب ساعت بود بلکه عقربه هاش یه تکونی به خودشون بدن و سریعتر برسند به جایی که باید...

کم کم روزها دارن برام عادی میشند..

جدا شدن از دخترک برام سخت بود..انگار یک تکه از وجودم رو چند ساعتی ازم جدا میکنند ودمم ظهر دوان دوان میاورمش میچسبونمش سرجاش..

خوشحالم ک دخترک عاشق این روزهاست..


 
 
لولنگ!!
نویسنده : سنجاقک - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢٥
 

رفتیم ی جای عمومی مجبور شده بره دستشویی

اومده میگه اونی که شکل ابپاش بود تو دستشویی مصرفش چیه :|

کلیییی فکر کردم تا منطورشو گرفتم! خب افتابه بود دیگه


 
 
وقت شناس
نویسنده : سنجاقک - ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱
 

خوشممیادازرفتگرمحل

کهسالهاستسرساعتصدایخشخشجاروشروززمینبهگوشمیرسه


 
 
دندان های شیری
نویسنده : سنجاقک - ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱۸
 

اولین باری که دندان نداشتنش جلب توجهم شد حدود هشت ماهگی اش بود! راستش اونقدر درگیر مسائل دیگه بودم که اصلا وقت توجه به بزرگ شدن و اتفاقات جدید زندگی اش نداشتم همین که گشنه نبود و کسی بود که کنارش باشه برایم کافی بود

هفت یا هشت ماهگی اش که مرکز بهداشت توجه ام رو جلب کرد دندان دخترک هم به مشکلاتم اضافه شد..هر روز و هر روز چک اش میکردم..هفته ای یکبار دکتر میبردمش تا بلاخره یک روز دکترش با تعجب گفت که چرا اول دندونهای بالایی اش داره میزنه بیرون؟! اون موقع هم نگرفتم علت تعجبش چی بود برای من همین بس بود که دندونها دربیایند چه از بالا چا از پایین فقط دربیاد از کجا مهم نبود :)

..

نوزدهم دی اولین دندون شیری اش افتاد چند روز قبلش سر شام کج بودنش رو حس کردم..کلی ذوق زده شده بودم..کم مونده بود اشک بریزم!!

دندونهایی که مدتهااا عذاب درنیومدنش رو کشیدم اونشب از لق شونش در حال ذوق مرگی بودم! امروز هفتمین دندونش افتاد..

شاید دندونهای کج و کوله نصفه نیمه از نگاه دیگران زیبایی چندانی نداشته باشد اما برای من شادی پنهانی داره که تا مادر نبودم هرگز لمسش نمیکردم.. :)


 
 
← صفحه بعد