سنجاقک

اولینهای ما دونا
نویسنده : سنجاقک - ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٥
 

چند روزی رو قراره مادرو دختر باهم زندگی کنیم!

اول از فکر کردن بهش میترسیدم.با دوستانم که صحبت میکردم به اتفاق نظرشون این بود که خوش باشم!!سینما پارک رستوران خرید..خلاصه که لذت!! ببرم از زندگی دو نفره

من اما نگرانیم از این نبود از تنهایی میترسیدم.این اصرار همیشگی همسر هست که ما همیشه بهانه برای بیرون رفتن داشته باشیم پس غیبتش دلیلی برای به اصطلاح خوش گذراندن ما نیست!

دیروز برای پر کردن وقت دخترک مشغول شیرینی پزی شدیم که مدتی بود که بخاطر رژیم فراموشش کرده بودیم

امروز هم با هم رفتیم شهربازی..بعدشم پیتزا خوردیم(کاری که برای اولین بار در عمرم کردم و تک و تنها رفتم جلوی بوفه سفارش غذا دادم)!روز خوبی بود متفاوت با همه ی روزهایی که تا بحال داشتیم..

اما وقتی متفاوت تر شد که باران امد و منم که عشق باران پنجره ها رو تا اخر باز کردم تا حسابی ازین هوا لذت ببرم..پنجره باز کردن همانا و سوسک امدن از نوع پردار همانا!!!
اول از همه دوتایی چندتا جیغ زدیم..ولی بی فایده بود.دنبال گوشی تلفن گشتیم که زنگ بزنیم به مادرهمسر مثل بعضی وقتهای دیگه اما ساعت یازده و نیم شب بود!!
دنبال گوشیم گشتم تا به برادرش پیام کمک بدم اما تا من میخواستم گوشی رو پیدا کنم دیگه اون موجود رو تو خونه گم کرده بودم..

خلاصه اینطور شد که تنهایی منو وادار به یک کار بزرگ کرد..در یک اقدام انتحاری از روی کابینت پریدم بالا از تو اون کابینت بالاییه سم رو اوردم و حسابی پاشیدم روش..

گیج شدو از همون راهی که اومد گذاشت رفت..

شب و روز جالبی بود..چند تا اولین رو درش تجربه کردیم..