سنجاقک

مادرانه ی غمگین!
نویسنده : سنجاقک - ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۳
 

دستهای کوچولوش رو که دوتاش رو زده تو ظرف ماست نگاه میکنم و میبوسم بعد باهم میریم تا دستاشو بشوره..

شب طبق برنامه ی هرشب بارها و بارها میگه میخواد بره wc و بعدهم میگه اب میخوام.هربار میبرمش بدون اینکه اعتراضی کنم..حتما با خودش فک کرده امشب چه مامان مهربونی داشتم من..

نمیدونه که در تمام شب کابوس اون ویروس لعنتی رو دیدم که پسرکوچولوی سه وسال ونیمه ی همسایه رو بعد از دوماه مبارزه از پا در اورد..یه ویروس که خیلی خیلی ناجوانمردانه وارد بدنش شد و اخرشم هیچکس نفهمید چطور!!فقط فهمیدن سوغات سفر بوده وبس..

حالم خیلی خرابه...

 

خدایا بچه ام رو به تو سپرده ام..