سنجاقک

علم بهتر است یا؟؟!!!
نویسنده : سنجاقک - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱۳
 

کلی با دوستم بحث کردم در مورد بدنیا اومدن بچه اش،هربارم دعوامون میشد و از دو ماه پیش هم تصمیم گرفتیم در این مورد دیگه هیچ حرفی نزنیم!

.

یکی از بهترین خاطرات تولد دخترم مربوط به دیروزشه! روزی که خیلیها به من زنگ زدنو کلی تبریک پیش پیش گفتن و امیدواری و حرفای قشنگ قشنگ..یکی از اونهام دکترم بود که کلی نوید یک اتفاق خوب رو بهم داد و چندین بار گفت قران خوندنت ترک نشه امشب از آن شماست منو تو ارزوهات فراموش نکنی و..و..و..

شبم حاضر و اماده شمارش معکوس واسه رسیدن یه لحظه ی قشنگ..پدر و مادرم خونمون بودن و ما تا نزدیکای صبح باهم گپ میزدیم و خاطرات قشنگ دونفرمون رو مرور کردیم و از سه تا شدنمون گفتیم..حالا که برمیگردم به عقب میبینم دقیقا عینهو فیلما!!!

خیلی راحت و اسون..جلوی اتاق عمل هم همراهام خوشحال و خندان منتظر دیدن نی نی بودن دقیقا برعکس اونی که فریاد میکشید و همراهاشم اشک میریختن..کلی همون موقع از خودمم ممنون شدم..

اما دوستم..تمام ده روزی روزی که من منتظر این لحظه بودم در اضطراب به سر میبرد و نگرانی..باز هم ادعاش این بود هرچیزی قطعا طبیعیش از غیر طبیعیش منطقی تره!!این ادعاش منو یاد ادمایی میندازه که از برگ واسه پوشش استفاده میکردن! یا خیلی مدرن بخوام در موردشون فکر کنم یاد خدابیامرز مادربزرگ مامانم میفتم که یه باری که دست پدربزرگمون مو برداشته بود رو با نخودی که کوبیده بود و زرده ی تخم مرغ میبست تا کوفنتگیش! خوب شه!یا خودشون که بخاطر همون زایمان طبیعی دچار کلی مشکلات شده بودنو اخرسر حاضر نشد از زهرماری های!!! این دکترای جدید رو بخوره و درنهایت این همه جوشونده های جور و واجور نتوست عمرشون به دنیا باقی نگه داره!!

نمیدونم واقعا این همه درد و مرضی که اینروزها بخاطر صنعتی شدن زندگیهامون داره برامون پیش میاد چرا جلوی خیلی از امراض رو خودمون نگیریم؟اینهمه علم پیشرفت کرده باشه و ما هنوز ادعامون این باشه که همچون زنان قرون وسطی بچه مون رو بدنیا بیاریم!هرچی هم این و اون بگن من برای هیچی به اندازه ی علم ارزش قائل نیستم..اینروزها فکر دوستم تولد دخترم رو تحت شعاع قرار داده بود مدام ذهنم درگیرش بود خدارو شکر دو روز قبلش خیالم راحت شد و جالب انگیزتر شد برام وقتی شنیدم دوست جانم هر دو مورد رو تجربه کردند!!

اگر دخترم بخواد روزی چنین فکری داشته باشه قطعا از اضطرابش قلب من یکی که بیخیال تپش خواهد شد!!

پ ن:دیروز سه سالگی مادر شدنم بود..