سنجاقک

ارزوهای بر باد رفته!
نویسنده : سنجاقک - ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۳۱
 

دختر عمویم اومده خونمون.دخترش میگه امروز جشن الفبا بود ولی چه جشنی؟اونقدر گریه کردیم همه..میگم چرا؟میگه بخاطر دوری از معلمون دیگه!!

.

میرم کلاس اول خودم..

اون موقع الفبا رو که یاد میگرفتیم هر وقت اسم و فامیل هر کدوم از بچه ها رو یاد میگرفتیم خود اون همکلاسی باید میرفت پای تخته اسمشو مینوشت و همه یک سر خط ازون مینوشتند تو دفتراشون(فانتزیمون این بود!)..تو اولین دیکته هم حتما خانم مون اسمهایی رو که یاد گرفته بودیم میگفت..

از همون بچگی شیفته ی اسم و فامیلم بودم..دلم میخواست دفتر همه ی بچه پر بشه از فامیل من!!اولین فامیلی امینی بود..کووووو تا برسه به من..

درس " ظ " رو که خوندیم کلی ذوق کرد بودم..ظهرابی سر خطمون بود بعدیش " ط " بود و نوبت من..

جنگ..موشک..مدرسه ها تعطیل شد...

ازون به بعد حروف رو یادم نیست چطور یاد گرفتم..فقط روزی دو ساعت برنامه از تی وی پخش میشد مخصوص کلاس اولیها..هیچی یادم نیست..عین و غین و..کاش من هم پرنده بودم..هیچی یادم نیست چون تو مدرسه یاد نگرفتم!!اخرین روز کلاس اولم یادم نیست..هر چی بود ترس بود و وحشت...

 

اخرین روز سال دومم رو هم یادم نیست کی بود!!فقط یادمه چهاردهم خرداد امتحان دیکته داشتم اونم بعد از ظهر..همین دختر عموم ظهر داد و تعطیل شد من اما موندم با تعطیلی دوباره مدارس!!! تا نمیدونم کی..اخرین امتحانمم فقط یادمه با اشک و آه بود..و معلم کلاس دومم خانم جلسه ای بود هنوزم که بازنشست شده تو بعضی مجالس میبینمش..یادمه همیشه سر کلاش خوانندگی میکرد و ما طبق وظیفه باید سرمون رو میبردیم زیر مقنعه!!همون خانم اخرین روز کلاس دوم رو کلی خوند و گریه کرد..

.

البته الان خوشحالم..بخاطر اینکه بچه های ما حداقل اون وسعت طعم بدبختی ای که ما کشیدیم رو نمیچشند..خدا رو شکر که بزرگترین غمشون دوری از معلم کلاس اولشونه مهم نیست اخرین صحنه ای که ما معلم کلاس اولمون رو دیدیم تو ذهنمون هست یا نه!!