توفان

دراز کشیده بودمو برنامه اشپزی میدیدم تا خستگیم در بره و برم سبزیها رو از اب بکشم..دخترک هم مدام در حال غر زدن که بره خونه ی عمه اش..

یک دفعه با جیغ گفت اینهمه گفتم برم نذاشتی حالا شب شد دیگه و زد زیر گریه!سرمو بلند کردم ببینم گریه اش واسه چیه هاج و واج همینطوری موندم!!!!!!!!!!!!!!!

شب بود!!نگاه کردم به سینک ظرفشویی سبزیها هنوز درش بودند کتری هنوز جوش نیومده بود ولی شب بود!!

باورم نمیشد از ی هوای ابری اینقدررر بترسم!راستش یاد اخرزمون افتادم..یاد فرشته ی چپ و راستی که معلمهای دینی مون ازش میگفتن :)

/ 1 نظر / 7 بازدید
مرضی

اره واقعا وحشتناک بود