این روزها میگذرند..

همیشه این وقتها که میشه از یک هفته تا ده روز قبل تو کوچه ی ما برو بیا زیاد میشه..صدای تق تق اهنو جوشکاریو بعضی وقتها بخاطر کارهای برقی که انجام میدن قطع برق کوچه(که محض رضای خدا یک بارم زنگ نمیزنن اداره برق )تا نیمه های شب صدای بلند بلند صحبت کردن چند مردو که همه همرا هاست با بسته شدن کوچه که به هیچ وجه ماشینی حق عبورو مرور ندارد..اینا بعد صوتیش هست،بیرون رو که نگاه کنی یه طرف گچ هست که ریخته گوشه ای از فضای کوچه رو گرفته یک طرف اهن الاته بزرگ و بدتر از همه چند تا مرد جوون که ولو شدن روی زمین تی شرت شون رفته تا وسط کمرشون شلوارشونم نمیگم دیگه(دقیقا هم همون جوونایی که زنهاشون با چادر و گاها با پوشیه باید بیرون ظاهر بشن)!!

تا شب تولد امام زمان که همه جا اراسته است و روشن کوچه بوی شربت و شیرینی میده و از دم دمای شب تولد صدای بلند بلند مداحی حسین حسین و سینه زنی(تمام مناسبتهای مذهبی اعم از تولد و شهادت تکرار میشود این یکی) تاااا ساعت یازده دوازده شب و تکرارش در روز تولد..

فردایش اما باز خرابه های اون چیزهایی که ساخته شده با انبوهی از جعبه های شیرینی و کوچه ای که وقتی پایت میگذاری انگار روی چسب رازی گذاشته ای از بس شربت ریخته شده روی زمین و کلی زباله که همه اش تقدیم میشود به پیرمرد رفته گر مهربان!!

متاسفانه در مملکت ما شرایط به طوریست که ازادی کامل و کاذب به افراد مذهبی داده شده اگر هم ذره ای روی خوش نشان ندی میشوی مفسد فی الارض..
امروز در بانک نگاهم به یک برگه افتاد که رویش حدیثی از امام موسی کاظم(ع) بود نوشته بود:
همسایه خوب بود این نیست که به همسایه ات ازاری نرسانی معنیش این است که در مقابل ازار همسایه ات صبور باشی..

سخن زیبایی بود.هم به جان میسپارمش..هم به گوش هم به دیده ام تا در مقابل اصوات و بدحجابی مردان کوچه ام صبوری کنند..این روزها میگذرند..

/ 1 نظر / 6 بازدید
سحر

جانا سخن از زبان ما می گویی!