مادرانه ی غمگین!

دستهای کوچولوش رو که دوتاش رو زده تو ظرف ماست نگاه میکنم و میبوسم بعد باهم میریم تا دستاشو بشوره..

شب طبق برنامه ی هرشب بارها و بارها میگه میخواد بره wc و بعدهم میگه اب میخوام.هربار میبرمش بدون اینکه اعتراضی کنم..حتما با خودش فک کرده امشب چه مامان مهربونی داشتم من..

نمیدونه که در تمام شب کابوس اون ویروس لعنتی رو دیدم که پسرکوچولوی سه وسال ونیمه ی همسایه رو بعد از دوماه مبارزه از پا در اورد..یه ویروس که خیلی خیلی ناجوانمردانه وارد بدنش شد و اخرشم هیچکس نفهمید چطور!!فقط فهمیدن سوغات سفر بوده وبس..

حالم خیلی خرابه...

 

خدایا بچه ام رو به تو سپرده ام..

/ 5 نظر / 11 بازدید
مهربانو

چه غمگین و ناراحت کننده:(( خدا دختر گلت رو برات نگه داره.. سفر ایرانی یا خارجی؟

مریم

چقدر غم انگیز.. نگران نباش خانوم، ای شالله دختر کوچولوی تو همیشه از این بلاها و امراض عجیب و غریب دور باشه.

اسطوره

نمیدونم ادمی چطوریه که تا یه اتفاقی نیوفته قدر زندگیشو نمیدونه

همدل

چه قدر موجز و غمگنانه و البته زیبا قلمی فرموده اید. دست مریزاد. به امید آرامش تمام دل نگرونا![گل]